تو

:: تو

تو همان دیوار بلند روبرویی که از خستگی صبح‌گاه های طولانی مدرسه سر می‌چرخاندم به سمتش و آرزو می‌کردم کاش نزدیکم بود تا تکیه می‌دادم به بودنش. یا نه... تو آن سقف ِ سبز ِ شیبداری که به وقت رگبارهای تند بهار می‌شود چتر آدم های تنهای خیابان. یا از این هم بهتر... تو خود ِ خود آن لحظه ای که در تاریکی شبانه اتاق، ناگهان از کابوسی بیدار میشوی و بعد نفس میکشی؛ جانانه...آسوده... که آخیش! همه اش خواب بود...

میدانی؟ تو همان خیال ِ راحت ِ بعد از هر کابوسی. همانقدر امن...همانقدر آرام.

منبع : بوی سیب میدهی دختر :)تو
برچسب ها :

بعد از جنگ هزار ساله

:: بعد از جنگ هزار ساله

مردها هنوز از جنگ برنگشته بودند و زن ها زیر درخت گیلاس به رفتن فکر میکردند. مردها که در راه برگشت به خانه بودند، باد بوی زخم های دلتنگیشان را به گوش زن ها رسانده بود. زن ها خیال رفتن را به گوشه ای پرت کردند و لای گیس های بافته شان شکوفه نشاندند. مردها که به خانه رسیدند زن ها از همیشه زیباتر بودند. مردها تفنگ ها را انداختند و زن ها را در آغوش کشیدند. غروب که شد مردها خسته تر از همیشه به خواب رفتند. آنوقت بود که زن ها رخت همسران از جنگ برگشته شان را به لب دریاچه دلم آوردند و شروع کردند به چنگ زدن.

غم هزار سال دلتنگی باید شسته میشد...

منبع : بوی سیب میدهی دختر :)بعد از جنگ هزار ساله
برچسب ها : مردها

فریاد از تو

:: فریاد از تو

ما هیچوقت از سیاست حرف نزدیم. طرفدار متعصب هیچ حزب یا جناحی نبودیم. دانشجوی معترض نبودیم. اخراجی و تعلیقی و کمیته رفته هم نبودیم. شب شعرها ما را به خود ندیدند؛ صحنه های تئاتر هم. ما سیگار نکشیدیم. به چیزهایی که نباید لب نزدیم. از متصدی داروخانه چیزهای عجیب نخواستیم. شب ها را بیرون از خانه نماندیم. بی اشتباه نبودیم ولی اشتباهی را با اشتباهی دیگر جبران نکردیم و برای اشتباهاتمان دلیل نتراشیدیم. دروغ نگفتیم. اگر هم گاهی دروغی بود، اعتراف به آن هم داشتیم و پشیمانی بعدش را. ما خدا را و پیامبرش را و دوازده امامش را قبول داشتیم. کارمان که گره خورد اشک ریختیم. دعا کردیم. خدا را صدا زدیم. برای داشتن هم نذر کردیم. ثروتمند نبودیم. فقیر و پابرهنه هم نبودیم. ما آدم های ساده ای بودیم که دوتایی با هم ایستاده بودیم وسط دنیایی بزرگ که نه قبلش معلوم بود و نه بعدش؛ تا چشم کار میکرد بود و بود. ما در ایستگاه اتوبوس برای هم منتظر میماندیم. کلاس های دانشگاه را نادیده میگرفتیم و در پیاده رو می دویدیم. دست های هم را میخواستیم؛ هزار بار چشم میدوختیم به اطراف و بعد برای لحظه ای بازویش را میگرفتم یا دستش را حلقه میکرد دور کمرم. ما ساعت ها در کافه می نشستیم. چای های دارچینی سرد میشدند و کیک ها از دهن می افتادند و ما نه از هنر میگفتیم و نه از سیاست و نه تاریخ و علم. ما هرکداممان برای دیگری کتابی قطور بودیم پر از ماجراهای شنیدنی. در کافه، روی نیمکت های سرد پارک، روی چمن های روبروی دانشکده، در اتوبوس، در تاکسی، در پیاده رو یکدیگر را ورق میزدیم و میرسیدیم به اینکه من صدای روزبه نعمت اللهی را دوست دارم و آنوقت از موسیقی حرف میزدیم و در صفحه ای دیگر به مشکل یکی از دوست های او برمیخوردیم و آنوقت از اجتماع میگفتیم و سیاست های عجیبش. همه چیز و بطور خاص، همه چیز حول محور ما می چرخید. چشم انتظار طرح های سخاوتمندانه همراه اول بودیم و بعد با پرداخت تنها هزار تومان برای صد پیام رایگان یا پنج دقیقه صحبت در ازای پنجاه و پنج دقیقه رایگان بعدی یا مکالمه های درون شبکه رایگان جمعه ها، شانس بزرگ ِ داشتن همدیگر را جشن میگرفتیم. ما در هیچ رستوران بزرگی غذا نخوردیم. از پشت شیشه های هیچ ماشین گران قیمت یا حتی میان-قیمت مستقلی به آدم های اطراف نگاه نکردیم. منتظر اتوبوس ایستادیم و بعد روی نیمکت برای همدیگر کتلت دستپخت مرا لقمه گرفتیم یا به ساندویچ های ارزان دانشگاه گاز زدیم. برای هم میخواندیم و مینوشتیم و جفتمان بر این باور بودیم که اگر ذوقی هم هست برای نوشتن و سرودن، تا پیش از اینها نبوده. ما همدیگر را از میان میلیون ها نفر پیدا کردیم. روبروی هم ایستادیم. نقاب های همیشگی را از صورتمان برداشتیم و درون هم را دیدیم. درون او پسربچه معصومی با کتاب هایش سرگرم بود و درون من دختربچه ای با موهای کوتاه خرمایی سرتاسر حیاط را می دوید. ما دوست داشتن را با هم یاد گرفتیم. دوست داشتن ما را بزرگ کرد. به ما ضربه زد و بعد خودش زخم ها را مرهم گذاشت.  شور انگیز... از ابتدای متن دنبال همین واژه بودم. شورانگیز دوستش داشتم و ایمان دارم که شورانگیز دوستم داشت. همین است که هربار از او مینویسم انگار بهترین واژه هایم را کنار هم چیده باشم.

منبع : بوی سیب میدهی دختر :)فریاد از تو
برچسب ها : نبودیم ,بودیم ,دوست ,همدیگر ,رایگان ,کردیم ,دوست داشتن ,زدیم برای

فرهنگ مجازی

:: فرهنگ مجازی
وبلاگ نویسی برای من دو دلیل دارد: اول از همه مینویسم که تمرین نوشتن کنم و دوم، مینویسم که حالم خوب شود و واقعا هم میشود. نوشتن حالم را خوب میکند. پس دلیلی ندارد که تمام نوشته های این وبلاگ یک ما به ازای بیرونی داشته باشند. اگر من و شما در دنیای واقعی همدیگر را می شناسیم، لطفا دنبال نشانی از خودتان در نوشته ها نباشید و پس از انتشار هر پست اینجا و آنجا از من نپرسید که منظورت من بودم؟ منظورت فلانی بود؟ منظورت اون روز بود؟ منظورت چی بود؟
ممنون
منبع : بوی سیب میدهی دختر :)فرهنگ مجازی
برچسب ها : منظورت ,بود؟ ,بود؟ منظورت

از عمق ریشه ها

:: از عمق ریشه ها

که بدانی هروقت دلش میگیرد لحن صدایش تغییر میکند؛ آرام و دلتنگ اسمت را صدا میزند. که دوست دارد شب ها بالشتش را عمود بگذارد زیر سرش. که آستین پیراهن هایش را تا نزدیکی آرنج با چنان دقتی تا میزند که اگر مسابقه ای با عنوان "بهترین تا زننده آستین پیراهن" ترتیب میدادند، او قهرمان بلامنازعش بود. که آبی به رنگ پوستش می آید و بنفش و سرمه ای و قرمز. که عادت دارد رو به دوربین که می ایستد دست هایش را در جیب شلوارش فرو ببرد. که روی زمین که دراز میکشد دست راستش را جور مردانه ای ستون میکند و وزنش را میسپارد به آن. که بدانی به پشه میگوید پشه و به مگس هم میگوید پشه و هربار که کلمه هایش را گم میکند آرام میگوید آخ... که آشپزی کردن را دوست دارد و اساسا ساختن را. که شوخی هایش را بفهمی. که تفاوت دو نقطه ها و سه نقطه هایش را در پس هر کلمه درک کنی که وقتی اسمت را می نویسد و سه نقطه میگذارد تهش با اسم ِ دونقطه ایت فرق دارد. که وقتی تکست میفرستی و صدایش میکنی، بدانی که بله و جانم و جانم... گفتن هایش با هم فرق دارند و هریک را دلیلی ست. که تنش را بشناسی و فرضا بدانی یک زخم کوچک روی پای چپش و یکی هم نزدیک مچ پای راستش دارد. که اشک هایش را، خنده هایش را، دردهایش را، نگرانی هایش را، آرزوهایش را، ترس هایش را، تمامش را بشناسی.

نه...دیگر کار از شناختن گذشته؛ این اسمش ریشه دواندن است.

منبع : بوی سیب میدهی دختر :)از عمق ریشه ها
برچسب ها : هایش ,بدانی ,نقطه ,میگوید ,آستین پیراهن ,دوست دارد

معبود من

:: معبود من


بازگشت به تو چون توبه گناهکارترین بندگان به سوی معبودش است

سوی تو آمدن آغاز بهار است؛ تحول جان و جهان است

سوی تو بودن، سو به کعبه است

سو به اورشلیم و واتیکان است؛ سو به معابد بوداست

اگر میلاد تو ده هزار سال پیش بود، سرنوشت ادیان بسیار متفاوت میشد

ای پیامبر و خدای واقعیت ها...


نمایی از فیلم قرمز، ساخته کریستوف کیشلوفسکی، محصول سال 1994

شعر از امیرعلی مهتدی

منبع : بوی سیب میدهی دختر :)معبود من
برچسب ها :

تقویم تعطیلات

:: تقویم تعطیلات
پنج روز از بهار گذشته. پنج روز یا شش روز؟ نمیدانم... زمان را گم کردم. به وقت برنامه های تلویزیون و مهمانی های خانوادگی زندگی میکنم. از تلویزیون صدای نا آشنای مردی می آید که نه چندان حرفه ای آواز میخواند و هوا روشن است؛ شب کوک داریم و حالا سه ساعتی از ظهر گذشته که اگر همین صدا اما در تاریکی به گوش برسد یعنی ساعت از نه گذشته ولی هنوز به ده نرسیده. کسی زنگ خانه را میزند و هوا رو به تاریکی است؛ مهمان داریم و حالا حوالی شش بعدازظهر است. لباس های نو تن میکنیم و با لب های سرخ و روسری مرتب و کفش های تق تقی به مهمانی میرویم. پس پنجشنبه است. 
 می بینید؟ اینجا در سرزمین بیست و پنح متری من ساعت ها خوابیدند و تقویم ها باطل شدند که خب اتفاق تازه ای هم نیست. تعطیلات به تعطیلات اوضاع همین است که هست.
منبع : بوی سیب میدهی دختر :)تقویم تعطیلات
برچسب ها : تعطیلات ,گذشته